مهاجم
Sunday, January 15, 2006
سر در گم .
کافی بود کسی ببيند ،
آسان بود ،
شايد آسان تر از بوئيدن يک گل .
اما همه دلباختهء تصوير بودند ،
هيچ کس نديد ، هيچ کس .
.
.
زمستون که مياد ، يه عالمه برف با خودش مياره ... برف سفيد ، که وقتی اون بالاست ، چه سبکه و تميز ، که وقتی مياد پايين ، انگار خسته می شه و خيس ... سردت می شه ، دستات يخ می کنن ، نوک دماغت قرمز می شه ، رو صورتت بلور های برف تبديل به قطره می شن و قِل می خورن و ميان پايين ... عيب نداره ... يه خورده پنجره رو ببند ، يه پولوور بزرگ ِ بزرگ پشمی بپوش ، از اونا که آدم توش گم می شه ، بشين جلوی شومينه ، يه فنجون چای داغ هم بذار جلوت ، و از پشت پنجره نگاه کن به بلور های برف که چه خوشحالن ... يادت باشه زمستون فقط يه مقدمه ست ، مقدمه ای برای بهار ... بهار که بياد ، باز سبز می شی و سبک و آفتابی ...