مهاجم
Monday, January 16, 2006
... به آنان بنگر که دلدادگانند ،
آنگاه که اعتراف ، يکباره آغاز می شود
چه زود دروغ در پی می آيد ...
.
.
پیش نوشت:بعضی نوشته هایک ضریه کوچیکند, یک تلنگر ..برای گرد گیری... برای پوف غبار قدیمی خاطراتت
.
.
.
گاهي وقتها تنها يك آن است. يك پاسخ.يك نگاه. يك حركت. و تا بيايي به خودت بجنبي نخ بادبادك پاره شده است. از دستت در رفته است.هر چه بدوي , هر چه تقلا كني هم سودي ندارد. فرياد بزن. پا بر زمين بكوب. اعتراض كن. قهر كن. فكر چاره كن. اما گاهي وقتها ديگر دير است. دير. نخ بادبادك در دستت نيست و بادباك در بيكران آسمان گم مي شود. اولِ كار گمشده اي ست كه اميد بازيافتنش هست ,اما تا چشم بر هم بزني دور و دورتر مي شود. بادبادك تو مي شود يك لكهُ محو و كمرنگ. رنگ مي بازد و به ناگاه گم مي شود. در برابر چشمانِ ناباورت.
گاهي وقتها تنها يك آن است.
نخي كه پاره شده است. بادبادكي كه گم شده است
و تو كه ايستاده اي.گنگ.مبهوت. تنها.
.
.
نسیمی آمد قاصدکی* با خود آورد
1 Comments:
Anonymous مینا said...
گنگ و مبهوت ..با تصور اینکه بادبادکت هم شاید بعد از فراز و فرودش نصیب دیگری بشه...تلخه